یکی در مرگِ شقایق
یکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشیدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشیدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!
مـــــاندم!
من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنیم در کوچه بن بستِ شکوه
خالی از شک
خالی از ترس
خالی ازبیم
و من اکنون تنها به ابدیت خواهم رفت
به تنهایی با بید سخن خواهم گفت
و به آن دنیای دگر خواهم رفت....
آرام خواهم رفت!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 5:2  توسط شادي
|
اشكهايم را نوشتم كه چشمانم تمام شدند در اوهام اوراق خيس دفترم مثل آن تبسم صورتي كه در باغچه ي بغضم پرپر شد مثل آن پرنده كه ما ديديم گم شدن بالهايش را در سرخابي غروب ! ... و خانه مقوايي تو وزيربنايي آبرنگي هرگز محافظ شعرهاي من نبود كوچك بود دل من ولي وقتي شكست ديدي كه تكه هايش بزرگ بودند آنقدر كه نتوانستي خاكشان كني ! شايد فردا براي خيلي چيزها دير شده باشد فردايي كه همه از آن مي ترسيم حتي تو كه از هيچ چيز نمي ترسي حتي از خدا خاطراتم را ببين چنان حزن تكه پاره ي دريا كه قاب نارنجي غروب را تسليم تكه هاي امواجش مي كند مرا ببين با چشمان هوشيار زمان ! ما تغيير مي كنيم محبوبم دير يا زود شايد دير شود وقتي ميان گندمزار تو بيايي و من ... جا پاي خاطره اي شده باشم حصار مزرعه را بياب مرا بياد آر ... هنوز زنده ام هر چند با ستاره اي سوخته ، در غربت شبي كه نبود شانه هايت بر تكيه گاه اشكهايم مرا به انهدام خويش كشاند خسته ام ديگر از اين همه اوهام مي فهمي محبوب و لايه هاي عمرم پوسيد در پوچي انتظاري كه ميرفت در بستر خيال به هماغوشي ساده اي برسد نمي خواهي برگردي ميدانم .. بريده ام من هم رها تر از هر چه رها و به خاطر رفتنت هيچكس مجازات نشد جز سايه اي كه به فضاي پوچ ديوار محكوم گشت چه ميداني آشنا آن سايه من بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط شادي
|
شفق
کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو
.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد
کاش میدانستی.....
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي
من شکستم هر دو را
گفته بودم، از سکوتت، از غرورت٬ خسته ام
به خاموشي مغرورانه ات
شکستي تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهايي ام، خستگي ام
با تو گفتم تا بداني
با همه ناجيگري، بي ناجي ام
تو، سکوتت خنجريست
بر قلب من
و حضورت، مرهمي
بر زخم من
پس، باش
تا هميشه با من باش
حتي اگر خاموشي...
در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به
وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
بهاری است
دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
و قدمهایش در ابتدای زندگیست
او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
او را می شناسم
او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
خانه اش پر از سادگی و صفا
کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
آبی باد
او را می شناسم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2:17  توسط شادي
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:43  توسط شادي
|
بهار غریب"
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ، ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
"حمید مصدق"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:10  توسط شادي
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت
نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته
خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج
دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و
به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و
دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم
بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و
گريست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:44  توسط شادي
|

ما را باش خيال مي کرديم هميشه يکي را داريم يکي که به وقت گريه سر روی شانه هاش بذاريم. ما را باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمان هست ميان اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست. ما را باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم. ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:19  توسط شادي
|
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:47  توسط شادي
|
وقتي كه عاشقم شدي
وقتي كه عاشقم شدي پاييز بود و خنك بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادك بود
تنگ بلوري دلت درست مث دل من
كلي لبش پريده بود همش پر ترك بود
وقتي كه عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يه كم نوازش و كمك بود
چه روزا كه با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم
كه رو گل كدوممون قايق شاپرك بود ؟
تقويم كه از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شك بود
ديگه نه از تو خبري بود ، نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدك بود
يادم مياد روزي رو كه هوا گرفته بود و
اشكاي سرخ آسمون آروم و نم نمك بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد ، يه الك دولك بود
نه باورم نمي شه كه تو اينو گفته باشي
كسي كه تا ديروز برام تو كل دنيا تك بود
قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
كسي كه رو زخماي قلب من مث نمك بود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:40  توسط شادي
|
به من بگو ای عاشق من
بگو که این سخن ها همه راست است
آنگاه که برق دیدگان تو می درخشند
ابرهای سیاه سینه ی تو پاسخی توفنده می دهد
راست است که لب های من
همچون غنچه ی نو شکفته ی نخستین عشق هوشیار
شیرین است ؟
آیا خاطر آن ماههای سپری شده ی بهاران
هنوز در پیکر من درنگ می کند؟
آیا تارهای زمین نیز مانند چنگ
به زخمه ی پاهای من نغمه می زند؟
پس این راست است که چون من پدیدار می شوم
شبنم ازدیده ی شب فرو می چکد
و هنگامی که پرتو بامداد
گردم می پیچداز شوق خنده می زند؟
حقیقت دارد وراست است که
عشق تو در سراسر جهان
وطی قرون تنها در جستجوی من ره سپرده است.
وچون سرانجام مرا یافتی ،
تمنای سالخورده ی تو ،
در سخن های شیرین و دیدگان ولبها
وزلفان مواج من آرامشی تمام یافت؟
پس این راست است که رمز ابدیت را
بر این پیشانی کوچک من نوشته اند.
ای عشق من ،
بگو این همه حقیقت دارد......

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:17  توسط شادي
|